همسفر خاطره ها

 

جز خنده هاي دختر دردانه ام (ماهور)
من سال هاست باغ و بهاري نديده ام !
وز بوته هاي خشك لب پشت بام ها ،
جز زهر خند تلخ ، كاري نديده ام .
بر لوح غم گرفته اين آسمان پير
جز ابر تيره، نقش و نگاري نديده ام !
در شهر زشت ما ،
اينجا كه فكر كوته و ديواره بلند
افكنده سايه بر سر وبر سونوشت ما!
من سالهاي سال ،
در حسرت شنيدن يك نغمه نشاط،
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز ،
يك چشمه ، يك درخت ، يك باغ پر شكوفه
يك آسمان صاف ، در دود و خاك و
آجر و آهن دويده ام !
من با خيال خويش ، با خواب هاي رنگين
با خنده هاي دختر دردانه ام "ماهور"
با آنچه شاعران از بهاران سروده اند
در باغ خشك خاطر خود شاد و سرخوشم .
اما "ماهور "من
اين بسته بال كوچك ، اين بي بهار و باغ ،
با بالهاي خسته در ايوان تنگ خويش ،
_در شهر زشت ما
اينجا كه فكر كوته و ديواره بلند
افكنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما_
تنها چه ميكند ؟
مي بينمش كه غمگين در ژرف اين حصار،
در حسرت شنيدن يك نغمه نشاط،
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز،
يك چشمه و يك درخت
يك باغ پر شكوفه ، يك آسمان صاف
حيران نشسته است !
در ابرهاي دور
بر آرزوي كوچك خود چشم بسته است .
او را نگاه ميكنم و رنج ميكشم !


 

امروز دلم به اندازه دنيا گرفته بود و به همين خاطر شروع كردم به نوشتن حرفهاي دلم .وقتي كه دست از نوشتن برداشتم و شروع كردم به مرور نوشته هام متوجه شدم كه تمام حرفهايي رو كه خواننده مورد علاقه ام داشت زمزمه ميكرد را روي كاغذ آوردم و فهميدم كه اين شعر بهتر از قلم خودم حرفهاي دل من رو بيان كرده و تصميم گرفتم همين شعر رو امروز در وبلاگم بنويسم .
-------------------------------------------------------------------------------------
اي به داد من رسيده
تو روزهاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني
تو شبهاي وحشت من
اي تبلور حقيقت
توي لحظه هاي ترديد
تو شب و از من گرفتي
تو منو دادي به خورشيد
اگر باشي يا نباشي
براي من تكيه گاهي
ميون اين همه دشمن
تو رفيقي ، جون پناهي
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوريت براي من شده عادت
ناجي عاطفه من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من
از تن تو خون گرفته
اگر مديون تو باشم
اگر از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
كه منو دادي نشونم
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوريت براي من شده عادت


 


باشدتی وحشيانه و جنون آميز
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسيح
بی درنگ ، آسمان از روی زمين برم دارد
يا لا اقل همچون قارون ، زمين دهان بگشايد
و مرا در خود فرو ببلعد
اما نه .....
من نه خوبی عيسی را دارم نه بدی قارون را .
من يک ( متوسط ) بي چاره بودم و ناچار،
محکوم که پس از آن نيز باشم و زندگي كنم ،
نه باشم و زنده بمانم .
و در اين وادي حيرت پر هول و بيهودگي سرشار ، گم باشم
و همچون دانه اي كه شور و شوق هاي روييدن در درونش
خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز در دلش مي پژمرد ،
در برزخ شوم اين (پيداي زشت )
و آن (نا پيداي زيبا ) خرد گردم .
كه اين سرگذشت درد ناك و سرنوشت بي حاصل ماست .
در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي كه
((((((((زندگي )))))))) نام دارد