
جز خنده هاي دختر دردانه ام (ماهور)
من سال هاست باغ و بهاري نديده ام !
وز بوته هاي خشك لب پشت بام ها ،
جز زهر خند تلخ ، كاري نديده ام .
بر لوح غم گرفته اين آسمان پير
جز ابر تيره، نقش و نگاري نديده ام !
در شهر زشت ما ،
اينجا كه فكر كوته و ديواره بلند
افكنده سايه بر سر وبر سونوشت ما!
من سالهاي سال ،
در حسرت شنيدن يك نغمه نشاط،
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز ،
يك چشمه ، يك درخت ، يك باغ پر شكوفه
يك آسمان صاف ، در دود و خاك و
آجر و آهن دويده ام !
من با خيال خويش ، با خواب هاي رنگين
با خنده هاي دختر دردانه ام "ماهور"
با آنچه شاعران از بهاران سروده اند
در باغ خشك خاطر خود شاد و سرخوشم .
اما "ماهور "من
اين بسته بال كوچك ، اين بي بهار و باغ ،
با بالهاي خسته در ايوان تنگ خويش ،
_در شهر زشت ما
اينجا كه فكر كوته و ديواره بلند
افكنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما_
تنها چه ميكند ؟
مي بينمش كه غمگين در ژرف اين حصار،
در حسرت شنيدن يك نغمه نشاط،
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز،
يك چشمه و يك درخت
يك باغ پر شكوفه ، يك آسمان صاف
حيران نشسته است !
در ابرهاي دور
بر آرزوي كوچك خود چشم بسته است .
او را نگاه ميكنم و رنج ميكشم !