همسفر خاطره ها

 

فاصله ها را چگونه می شود توجيه کرد ؟
وقتی تو با فرسنگها فاصله با من به آرزوهای خفته ام
سفر ميکنی ، چقدر تو را نزديک حس ميکنم و از همه به من
نزديکتری.
و وقتی در مورد تو با گلهای نورس ميدان قديمی شهر صحبت ميکنم چقدر دوری!
اتاقم پر از باران ميشود ، وقتی رويا هايم را فراموش ميکنی و چشمهايم
را پشت آفتاب جا ميگذاری. دلم پر از خون مي شود وقتی سلامم را نمی شنوی
و در کشتزار دوستی بذرهای شعله می پاشی.
صدايم را بشنو اگر ستاره های از راه برسند ، ماه به تو نگاه نخواهد کرد ، حرفهايم
را باور کن ! ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به
آواز ماهی های حوض گوش می دهند .
دانه های برف کی جامه هايمان را سپيد خواهد کرد ؟
کاش کسی انبوه برف را از بام قلبمان پاک ميکرد ، رگهای من شبيه زمستان شده اند .
پلکهای مرطوب مرا باور کن ! اين باران نيست که می بارد صدای خسته من است که
از چشمهايم بيرون می ريزد . بيا دست مرا بگير تا با هم از دالانهای تاريک بيهودگی
عبور کنيم و به چمنزار روشن دوستی برسيم .
گذشته های تلخ زندگيم را دور بريز و به من كمك كن كه خانه دلم را پر از بوي زنبق كنم .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فراموش نكنيم .
از بهترين من اگر سلامم را پاسخ گويي از آواز قناري هاي برايت هديه اي خواهم ساخت .


 


صبح بود ، ابرهای هنوز نيامده بودند .رودخانه ای زيبا بالای افق موج می زد.
خورشيد گيسوان طلايی اش را روی شانه هايش ريخته بود .
من منتظر پاره آبهايی بودم که دفترم را تر کنند .
نشانت را از يک سيب سرخ پرسيدم ،‌درهای آسمان گشوده شد،
کهکشانها ،بهشت ها و ملکوت به زيبايی نگاه تو بودند ،
من از زمين فاصله گرفتم . سالها و فرسنگها از اين قفس خاکی دور شدم ،
با هر نفس دورتر و دورتر.
آنقدر بالا رفتم که درياها را قطره اي بيش نمي ديدم و زمين گردويي
كوچك و معلق در فضاي هستي بود ، سبك شده بودم ، درست همانند هنگامي
كه با تو بودم ، بال نداشتم اما سرخوش و سبكبار پرواز مي كردم و به همه جا
سر مي زدم .
به فرشته ها سلام كردم از ستاره ها گذشتم .غرق لذتي
با شكوه شدم .
صداهايي به گوشم مي رسيد كه در زمين هرگز نشنيده بودم ،درختها
عاطفه داشتند و مرا در آغوش ميگرفتند . همه جا پنجره بود ، نور بود نور و نور.
و هر لحظه فرصتي براي تماشا .
همه چيز و همه جا ديدني بود .حرف و كلمه و زمان رونقي نداشت .فقط بايد نگاه
مي كردي، و موسيقي ازل را كه آرام آرام جاري بود مي شنيدي.
من در بين اين همه شور و هياهوي اعجاب انگيز فقط به دنبال تو مي گشتم ،
فقط و فقط .
از همه سراغ تو را ميگرفتم . سرم را بلند كردم .تو را ديدم كه به سمتم ميامدي
آسمان هنوز ادامه داشت و من انگار در پايين ترين نقطه آفرينش ايستاده بودم.
آه خداياي من با لاخره گمشده ام را يافتم ! با تو حرفها دارم . مي خواهم براي
يك لحظه هم شده سر بر روي شانه هاي ستبرت بگذارم و
امنيت را بار ديگر براي چند لحظه تجربه كنم .
بايد به تو بگويم كه بعد از تو چه كشيدم و ديدم !
بايد بداني كه بعد از تو معني مردانگي و مروت عوض شده !
گذشت در زندگي ديگر جايي ندارد .
بايد زخمهاي عميقي كه بعد از تو برداشتم را ببيني تا عمق
فاجعه را درك كني . بايد چشمه اشكهايي را كه بعد از تو معني جاري شدن
را گم كرده بودند، روان مي ساختم ،
تا بداني كه بعد از تو خوشبختي را براي هميشه گم كردم .
شايد تو واسطه بين من و خداي من بشوي !
ناگهان كسي مرا از زمين صدا كرد .
و من به سرعت نور به طرف خاك سقوط كردم .درياها و كوهها و بيابانها
بزرگ و بزرگتر شدند و سرانجام من مثل يه ذره سرگردان به زمين افتادم.
بدون اينكه فرصت كنم حتي براي چند لحظه با تو صحبت كنم !!!!


 


Nietzsche says" before you can reach to the top of a tree and can understand the flowers blosseming there , you will have to go deep to the roots,because the secret lies there.and the deeper the roots go,the higher the tree goes."so the greater your longing for understanding ,for cosmic consciousness – because that is the ultimate lotus,the lotus paradise-then the further you will have to go to the deepest roots in the darkest underground.
And the way in only one:
Call it meditation,call it awareness,call it watchfulness-it all comes to the same:that you become more alert,first about your conscious mind,what goes on in your conscious mind… and it is a beatiful experience.it is really hilarious,a great panorama.
نيچه ميگويد :" پيش از آن كه به بلنداي درخت برسي و بتواني شكوفايي گلها را ببيني
مجبوري به ژرفاي ريشه ها نقب بزني .چون در آن جاست كه رازها نهفته اند . هر چه ريشه عميق تر ,شاخسارها بلندتر
ازاين رو هر اندازه كه عطش شناخت و يا رسيدن به آگاهي كيهاني ,
اين نيلوفر غايي ,اين بهشت نيلوفري , بيش تر باشد,
مجبوري افزون و فزون تر به ژرفترين دالانهاي ظلمت در اين پايين سفر كني ,
اين تنها راه است :
آن را مكاشفه بخوان , آن را آگاهي يا مراقبه بدان ,
همه و همه همين است كه :
بيشتر هوشيار باشي ,
نخست نسبت به "خودآگاه " خود واينكه در ان چه ميگذرد ...
و چه آزمون زيبايي است اين ...
منظري به تمامي شوق انگيز و شگرف...


 

يك روز يه دوستي كه برام خيلي عزيزه اين متن رو برام فرستاد . اون موقع نتونستم معني اين متن رو درك كنم ولي فكر ميكنم الان منظور اين متن رو فهميدم و گاهي براي حلاجي مسايل به من خيلي كمك ميكنه .

يك سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك اسكناس 20 دلاري آغاز نمود.
او از 200 نفر شركت كنندگان در سمينار پرسيد: چه كسي اين اسكناس 20 دلاري را
دوست دارد؟

دست ها شروع به بالارفتن كرد.

او گفت: من مي خواهم اين 20 دلاري را به شما بدهم اما اول بگذاريد يك كاري انجام دهم. سپس شروع به مچاله كردن اسكناس نمود.

سپس دوباره پرسيد: كسي هست كه هنوز اين اسكناس را بخواهد؟

باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد: خوب، اگر من اين كار را با اين اسكناس انجام دهم چي؟
بعد اسكناس را زمين انداخت و با كفش خود آن را به زمين ماليده و كثيف و له كرد. سپس آن را كه كثيف و مچاله شده بود برداشت

و باز گفت:“ هنوز كسي هست كه اين 20 دلاري را بخواهد؟

اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت: دوستان من، همگي شما يك درس باارزش فراگرفتيد. شما بي توجه به اينكه من چه بلايي سر اين اسكناس آورده ام باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن كم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد.
بسياري اوقات در زندگي، ما بوسيله تصميم هايي كه مي گيريم و وقايعي كه برايمان پيش مي آيد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اينگونه مواقع احساس مي كنيم كه ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست كه چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد. به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد: تميز يا كثيف، مچاله يا صاف، باز هم شما از نظر كساني كه دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد. ارزش زندگي ما با كارهايي كه انجام مي دهيم و افرادي كه مي شناسيم تعيين نمي گردد بلكه بر اساس آن چيزي كه هستيم تعيين مي شود.

 


در كودكي نمي دانستم كه بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم؟ چون هيچ موضعگيري خاصي در برابر زندگي نداشتم . فارغ از قضاوتهاي آرتيستيك در زنگين كمان حيات ذره اي بودم كه مي درخشيدم.
آن روزها ميليونها مشغله دلگرم كننده در پس انداز ذهن داشتم . از هيئت گلها گرفته تا دكتري سگها از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماري بارانها و ابرها , از سياهي كلاغ گرفته تا سرخي گل انار ، همه و همه دلمشغولي هاي شيرين ساعات بيداريم بودند .
به سماجت گاوها براي معاش , زمين و زمان را ميكاويدم و به سادگي بلدرچين ها سير ميشدم .
گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكيهاي حواس , توقعم را بالا برد . توقعات بالا و ايده هاي محال مرا دچار كسالت روحي كرد و اين در دوران نوجوانيم بود .
مشكلات موجود باعث شد كه من به عشق با همه عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها و اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد.
هرچه بزرگتر شدم به دليل خودخواهي هاي طبيعي و قرار دادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلايي دور و دورتر افتادم , اين روزها و احتمالا تا هميشه , مرثيه خوان آن روزها باقي خواهم ماند .
تلاش ميكنم به كمك تكنيك بيان و با علم به عوارض مسموم زبان ,آن همه حركت و سكون را بازسازي كنم .
راستي براي زندگي چرا بايد كفش هايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد براي گذران سالم و ساده خود را در بحرانهاي دروغ و دزدي ديوانه كنيم ؟
چرا بايد زيباييها زندگي را فقط در دوران كودكيمان تجربه كنيم حال آنكه ما مجهز به نبوغ زيبا سازي منظومه هاييم .
در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم "نبودن" بودن نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است .
بدبيني هاي ما عارضه هاي بد حضور و ارتباطات ماست .
فقر و بيماري و تنهايي مرگ ما , هيچ گاه به سكون هستي لطمه نخواهد زد منظومه هاي ميچرخند و ما را با خود مي چرخانند .
ما در هيئت پروانه هستي با همه تواناييها و تمدن هامان شاخكي بيش نيستيم .
براي زمين هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد .
يادمان باشد كه كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست . اگر رد پاي دزد ارامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو ميكنيم .
به نظر مي رسد انسان آسانسورچي فقيري است كه چرخ تراكتور مي دزدد. البته به نظر ميرسد !
تا نظر شما چه باشد ؟

 

شكست و ريخت به خاك و با باد داد مرا
چنانكه گويي هرگز كسي نزاد مرا.
مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت .
تكان نخورد درين بي كرانه آب از آب
ستاره مي تابيد .
بنفشه ميخنديد.
زمين به گرد سر آفتاب ميگرديد!
همان طلوع و غروب و
همان خزان وبهار
همان هياهو
جاري به كوچه و بازار
همان تكاپو
آن گيرو دار
آن تكرار
همان زمانه
كه هرگز نخواست شاد مرا!
نه مهر گفت و نه ماه
نه شب و نه روز
كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟
نه هيچ دوست ،
كه اين همسفر چه گفت و چه خواست
نديد ، يك تن ازين همرهان و همسفران موج
كه اين گسسته!
غباري به چنگ باد هواست !
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني!
همين تويي تو كه – شايد-
دو قطره پنهاني
-شبي كه با تو درافتد غم پشيماني –
سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني!
توئئ!
همين تو
كه ميآوري به ياد مرا.

 

يلدا تا قبل از به دنيا آمدن دخترعموی كوچكترش نقش دختر دردانه عمو را بازي ميكرد و محال بود عمو يا زن عمو هیچگاه يلدا رو كم اهميت بشمرند.آن دو سعي ميكردند تا جاي خالي پدر و مادر يلدا را آنچنان پر كنند كه او در زندگي احساس خلا نكند و همين امر باعث شده بود كه به يلدا بيش از ديگران توجه كنند . در خانه بهترين ها براي يلدا بود و همين امر سبب شده بود كه دخترعموهاي بزرگتر نيز به همين ديده به او نگاه كنند. زن عمو كه در آرزوي داشتن پسري بود با يلدا طوري رفتار ميكرد كه انگار خدا به او پسري داده و همين امر سبب شده بود كه يلدا هميشه با موهاي پسرانه و پوشش پسرانه در همه جا حاضر بشه و از اين امر خود يلدا بيش از ديگران لذت ميبرد .هر چند با بدنيا آمدن پسر عموي يلدا اين قضيه كمرنگ تر شد در عين حال تمايل به پسر بودن به موازارت رشد يلدا با شحصيتش عجين شد.بعد از به دنيا آمدن خواهر و برادر يلدا , او نيز بر آتش پارگيها و شيطنتهايش افزود. روزي از روزها يلدا به عموي خود (من بعد ها از لقظ پدر براي او استفاده ميكنم ) گفت كه عروسكي را ديده كه اروزي داشتنش را دارد. پدر به خاطر مشغله كاري خريد عروسك را به بعد موكول كرد اما يلدا ي كوچولوي ما كه در سن 6 سالگي بود طاقت اينكه خواهشش دير براورده شود را نداشت به همين خاطر بازم از عمو خواهش كرد كه عروسك را زود برايش خريداري كند اما پدر با احساس اينكه يلدا لوس شده به او پرخاش كرد و گفت كه اصلا عروسكي خريداري نخواهد شد .

يلدا كه طاقت اين برخورد را نداشت به طرف سماوري كه در حال جوشيدن بود, رفت و در حالي كه پاي خود را زير سماور گرفته بود آن را برگرداند و اين كار به سوختگي شديد پاي يلدا انجاميد و او نزديك به يك ماه در بيمارستان بستري شد.