همسفر خاطره ها
|
فاصله ها را چگونه می شود توجيه کرد ؟ |
||
|
صبح بود ، ابرهای هنوز نيامده بودند .رودخانه ای زيبا بالای افق موج می زد. |
||
|
|
||
|
يك روز يه دوستي كه برام خيلي عزيزه اين متن رو برام فرستاد . اون موقع نتونستم معني اين متن رو درك كنم ولي فكر ميكنم الان منظور اين متن رو فهميدم و گاهي براي حلاجي مسايل به من خيلي كمك ميكنه . يك سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك اسكناس 20 دلاري آغاز نمود. او از 200 نفر شركت كنندگان در سمينار پرسيد: چه كسي اين اسكناس 20 دلاري را دوست دارد؟ دست ها شروع به بالارفتن كرد. او گفت: من مي خواهم اين 20 دلاري را به شما بدهم اما اول بگذاريد يك كاري انجام دهم. سپس شروع به مچاله كردن اسكناس نمود. سپس دوباره پرسيد: كسي هست كه هنوز اين اسكناس را بخواهد؟ باز دست ها بالا رفت. او اينگونه ادامه داد: خوب، اگر من اين كار را با اين اسكناس انجام دهم چي؟ بعد اسكناس را زمين انداخت و با كفش خود آن را به زمين ماليده و كثيف و له كرد. سپس آن را كه كثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت:“ هنوز كسي هست كه اين 20 دلاري را بخواهد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود. سخنران گفت: دوستان من، همگي شما يك درس باارزش فراگرفتيد. شما بي توجه به اينكه من چه بلايي سر اين اسكناس آورده ام باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن كم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد. بسياري اوقات در زندگي، ما بوسيله تصميم هايي كه مي گيريم و وقايعي كه برايمان پيش مي آيد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اينگونه مواقع احساس مي كنيم كه ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست كه چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد. به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد: تميز يا كثيف، مچاله يا صاف، باز هم شما از نظر كساني كه دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد. ارزش زندگي ما با كارهايي كه انجام مي دهيم و افرادي كه مي شناسيم تعيين نمي گردد بلكه بر اساس آن چيزي كه هستيم تعيين مي شود. |
||
|
در كودكي نمي دانستم كه بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم؟ چون هيچ موضعگيري خاصي در برابر زندگي نداشتم . فارغ از قضاوتهاي آرتيستيك در زنگين كمان حيات ذره اي بودم كه مي درخشيدم. آن روزها ميليونها مشغله دلگرم كننده در پس انداز ذهن داشتم . از هيئت گلها گرفته تا دكتري سگها از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماري بارانها و ابرها , از سياهي كلاغ گرفته تا سرخي گل انار ، همه و همه دلمشغولي هاي شيرين ساعات بيداريم بودند . به سماجت گاوها براي معاش , زمين و زمان را ميكاويدم و به سادگي بلدرچين ها سير ميشدم . گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكيهاي حواس , توقعم را بالا برد . توقعات بالا و ايده هاي محال مرا دچار كسالت روحي كرد و اين در دوران نوجوانيم بود . مشكلات موجود باعث شد كه من به عشق با همه عظمتش بدبين شوم و حفظ كردن فرمول مساحت ها و اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد. هرچه بزرگتر شدم به دليل خودخواهي هاي طبيعي و قرار دادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلايي دور و دورتر افتادم , اين روزها و احتمالا تا هميشه , مرثيه خوان آن روزها باقي خواهم ماند . تلاش ميكنم به كمك تكنيك بيان و با علم به عوارض مسموم زبان ,آن همه حركت و سكون را بازسازي كنم . راستي براي زندگي چرا بايد كفش هايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد براي گذران سالم و ساده خود را در بحرانهاي دروغ و دزدي ديوانه كنيم ؟ چرا بايد زيباييها زندگي را فقط در دوران كودكيمان تجربه كنيم حال آنكه ما مجهز به نبوغ زيبا سازي منظومه هاييم . در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم "نبودن" بودن نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است . بدبيني هاي ما عارضه هاي بد حضور و ارتباطات ماست . فقر و بيماري و تنهايي مرگ ما , هيچ گاه به سكون هستي لطمه نخواهد زد منظومه هاي ميچرخند و ما را با خود مي چرخانند . ما در هيئت پروانه هستي با همه تواناييها و تمدن هامان شاخكي بيش نيستيم . براي زمين هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد . يادمان باشد كه كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست . اگر رد پاي دزد ارامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو ميكنيم . به نظر مي رسد انسان آسانسورچي فقيري است كه چرخ تراكتور مي دزدد. البته به نظر ميرسد ! تا نظر شما چه باشد ؟ |
||
|
شكست و ريخت به خاك و با باد داد مرا چنانكه گويي هرگز كسي نزاد مرا. مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت . تكان نخورد درين بي كرانه آب از آب ستاره مي تابيد . بنفشه ميخنديد. زمين به گرد سر آفتاب ميگرديد! همان طلوع و غروب و همان خزان وبهار همان هياهو جاري به كوچه و بازار همان تكاپو آن گيرو دار آن تكرار همان زمانه كه هرگز نخواست شاد مرا! نه مهر گفت و نه ماه نه شب و نه روز كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟ نه هيچ دوست ، كه اين همسفر چه گفت و چه خواست نديد ، يك تن ازين همرهان و همسفران موج كه اين گسسته! غباري به چنگ باد هواست ! تو اي سپرده دلم را به دست ويراني! همين تويي تو كه – شايد- دو قطره پنهاني -شبي كه با تو درافتد غم پشيماني – سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني! توئئ! همين تو كه ميآوري به ياد مرا. |
||
|
يلدا تا قبل از به دنيا آمدن دخترعموی كوچكترش نقش دختر دردانه عمو را بازي ميكرد و محال بود عمو يا زن عمو هیچگاه يلدا رو كم اهميت بشمرند.آن دو سعي ميكردند تا جاي خالي پدر و مادر يلدا را آنچنان پر كنند كه او در زندگي احساس خلا نكند و همين امر باعث شده بود كه به يلدا بيش از ديگران توجه كنند . در خانه بهترين ها براي يلدا بود و همين امر سبب شده بود كه دخترعموهاي بزرگتر نيز به همين ديده به او نگاه كنند. زن عمو كه در آرزوي داشتن پسري بود با يلدا طوري رفتار ميكرد كه انگار خدا به او پسري داده و همين امر سبب شده بود كه يلدا هميشه با موهاي پسرانه و پوشش پسرانه در همه جا حاضر بشه و از اين امر خود يلدا بيش از ديگران لذت ميبرد .هر چند با بدنيا آمدن پسر عموي يلدا اين قضيه كمرنگ تر شد در عين حال تمايل به پسر بودن به موازارت رشد يلدا با شحصيتش عجين شد.بعد از به دنيا آمدن خواهر و برادر يلدا , او نيز بر آتش پارگيها و شيطنتهايش افزود. روزي از روزها يلدا به عموي خود (من بعد ها از لقظ پدر براي او استفاده ميكنم ) گفت كه عروسكي را ديده كه اروزي داشتنش را دارد. پدر به خاطر مشغله كاري خريد عروسك را به بعد موكول كرد اما يلدا ي كوچولوي ما كه در سن 6 سالگي بود طاقت اينكه خواهشش دير براورده شود را نداشت به همين خاطر بازم از عمو خواهش كرد كه عروسك را زود برايش خريداري كند اما پدر با احساس اينكه يلدا لوس شده به او پرخاش كرد و گفت كه اصلا عروسكي خريداري نخواهد شد . يلدا كه طاقت اين برخورد را نداشت به طرف سماوري كه در حال جوشيدن بود, رفت و در حالي كه پاي خود را زير سماور گرفته بود آن را برگرداند و اين كار به سوختگي شديد پاي يلدا انجاميد و او نزديك به يك ماه در بيمارستان بستري شد. |
||