همسفر خاطره ها
|
اين لحد بغض دوباره ميفشارد سينه ام را باز گويم بازگويم رجعت آب زمين را. چه سنگين ميفشارم من به آغوشم خيالت را نيستت را نيستت را افسوس نيستت را. ---------- بي تو رنگ آسمانم؟! ---------- اين لحد مردي دگر پا بر سر گورم نهاد عابري يك از هزاران مردمي يكجور منجور. ------------------------------------------------ ...بدين جا كه رسيدم دگر هيچ ننوشم ولي هر چه نوشتم لحدي است كه سخت مي فشاردم. |
||
|
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
داني كه رسيدن هنر گام زمان است
بنگر كه زخون تو به هر گام نشان است
دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
اين ديده ازآن روست كه خونابه فشان است
بازيچه ايام دل آدميان است
اين دشت ، كه پا مال سواران خزان است
بيني كه گل و سبزه كران تا به كران است
دردي است در اين سينه كه همزاد جهان است
يا رب چه قدر فاصله دست و زبان است
اين صبر كه من ميكنم افشردن جان است
گنجي است كه اندر قدم راهروان است
|
||
|
وبااين چشم ها چه چيزهاكه نمي بيني و چه چيز ها كه نمي بيني. نگاه كن ميان نديدن و نديدن چه فاصله اي نيست، و من بازهم ازچيزي خواهم گفت كه نمي بينيم. صد ها بار گفتيم:" واين آرزو را بگور خواهي برد. " و صد ها آرزو بگور خواهيم برد ، اما ، بدان كه انسان ها از نداشتن چيزها يي كه دارند بگور خواهند رفت ، نه از نداشتن چيزها يي كه ندارند: فردا خواهيم مرد . خر از گرسنگي ، شاه از ملال و من از عشق . لحظه اي كه احساس ميكني سيلي سنگين نگاه داشته هايت تو را سخت آمده ، لحظه اي كه حس ميكني ديگر كسي به تو نگاهي نمي كند چشم هايت را ببند و نظاره كن : "زماني را كه داشته هايت تو را ندارند ..... . . . " و در خواهي يافت كه داشته هاي تو ، كه تو هم داشته آناني در لحظه اي كه ميزنند ، مي بو سند . و حساب سيلي شان را به نفرت مگذار كه: " انسان ها از نداشتن چيز هايي كه دارند خواهند مرد ، و اين يعني عشق ." و با ز هم قدر داشته هايمان نمي دانيم ، افسوس . |
||