همسفر خاطره ها

 

وقتی چشم به دنیا گشودی ، همه نرگسها به تماشای تو آمدند .من آنقدر خوشحال شده بودم که احساس میکردم از قله اورست بلندترم .دنیا مثل بوته ای سبز پیش پایم افتاده بود .پنجره ها همسایه یاسها شده بودند، ریواسها بوی دریا می دادند ، بنفشه های وحشی میان دره ها راه میرفتند و ماه برای اینکه تو را بهتر ببیند روی درخت انار نشسته بود .

وقتی اولین گریه ات به دنیا آمد ، دلم تکان خورد .با خودم گفتم این گریه تا کجا با او خواهد بود ؟تا شش سالگی ؟ تا شصت سالگی یا تا ابدیت ؟ و بعد دعا کردم که بر خلاف من اشکهایت همه از جنس شوق باشد و شادمانی .

دعا کردم که همیشه مانند اشک زلال بمانی و هیچ گاه از پله های غبار آلود غصه پایین نروی و هیچ طوفانی گیسوانت را پریشان نکند .

وقتی اولین لبخندت به دنیا آمد چشمهایم به اشک نشست .دلم لرزید و با خود گفتم این لبخند قشنگ تا کجا امتداد خواهد داشت ؟کدام دست بی رحم این حریر شادی را از دخترم خواهد گرفت ؟و بعد دعا کردم که آسمان آرزویت پر از بادبادک و گل سرخ باشد .

نمی دانم کی این حرفها رابه یاد خواهی آورد و آیا آن روز عروسکهایی را که برایشان قصه می گفتیم را به یاد خواهی آورد ؟ نمی دانم آن روز من اجازه دارم که در اتاقت بنشینم یا نه ؟ آیا خودکارم را خواهی شناخت و خواهی توانست یکی از شعرهایم را زمزمه کنی؟

وقتی چشم به دنیا گشودی قلب کوچک من به تماشای تو آمد .دوست داشتم خورشید را به تو تقدیم کنم و به پروانه ها بگویم برایت پیراهن ببافند .دوست داشتم ستاره ها را بالای سرت آویزان کنم و دستهای نازکت را در بهترین رودها بشویم و دوست داشتم هیچ وقت راه را گم نکنی.

امروز چگونه ای دخترم ؟آیا خورشید نام تو را میداند ؟آیا دستهایت با رودها آشتی اند ؟آیا گیسوانت از بهار آکنده اند ؟ آیا هنوز قلب مهربانت زیباست؟

دعا میکنم همیشه به روبرو نگاه کنی به آنجا که خدا در ایوانی سپید نشسته و بی مضایقه به تو لبخند میزند.


 


 ساکت بودن همه چیز است. سکوت به معنای حرف نزدن نیست. سکوت به معنای نبودن دغدغه است. هنگامی که ذهن قرار می گیرد به لایتناها می پیوندد.

 

هر جا که عطشی هست، راه نیز همان جاست.

 

نیایش یک حس است 

صبوری مهم ترین چیز است در حیات معنوی انسان. ای بسا که انسان پس از کشت دانه باید منتظر بماند! در ابتدا همه تلاش ها بیهوده به نظر می رسد. به نظر چیزی اتفاق نخواهد افتاد. و آنگاه یک روز انتظار به پایان می رسد و واقعیت نمایان می شود-  دانه می شکافد، از زمین سر می کشد، نهال می شود! اما به یاد داشته باش، آنگاه که به ظاهر هیچ اتفاقی در شرف وقوع نبود، دانه در زیر خاک بی وقفه سرگرم کاری بود.

 

تو فقط باید ساکت باش، تسلیم خویشتن است. بدون هیچ کلمه و تقاضایی. و هرچه را که پیش می آید بپذیر. خدا را همان طور که می سازدت- همانطور باش، و اگر می  شکندت، شکستن را نیز استقبال کن.

 

آیا نیایشی ژرف تر از اشک وجود دارد؟

 


 

امروز تو این شهر بارون بارید و وقتی که توی یه کشور غریب باشی و دلت از دست هموطنای خودت خون باشه بارون میتونه برات معنای خیلی خاصی داشته باشه .

انگار دل خدا هم با تو گرفته که اینطوری داره بارون میباره .

من دفتر یه ارتباط دوستانه رو چند روز پیش بستم .البته دفتر چند ارتباط رو تو هفته ی گذشته بستم به همین خاطر زیاد حالم تو هفته ی گذشته خوب نبود و ماهور هم متوجه این موضوع شده و اونم زیاد دور و بر من نمی پلکه و سعی میکنه از نگاه بهانه گیر من دوری کنه .

اخه وقتی که تنها باشی و مسئولیت یه دختر با تو باشه و مجبور باشی درس هم تو این وضعیت بخونی دیگه این دلگیری ها میشه برات نور علی نور.

البته الان یاد گرفتم که توکل به خدا خیلی به ادم نیرو میده ولی باز هم گاهی کم میارم .